از شمارۀ

یاد آنچه از یاد برده‌ایم

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

مثل اینکه از رود له‌ته ننوشیدم!

نویسنده: ساجده سرلک

زمان مطالعه:4 دقیقه

مثل اینکه از رود له‌ته ننوشیدم!

مثل اینکه از رود له‌ته ننوشیدم!

در یکی از ترم‌های پیش، واحد «اسطوره‌شناسی و فرهنگ اساطیری یونان» را گذراندم. داستان‌هایی که استاد از هر اسطوره بازگو می‌کرد، برایم همیشه شیرین و جذاب بود. اما آنچه تقریباً هر روز در ذهنم مرور می‌شود، داستان رود له‌ته است؛ رودی که بنا بر اسطوره‌ها، روح‌ها پیش از ورود به جهان دیگر از آن می‌نوشند تا خاطرات زندگی پیشین را فراموش کنند.

پیش از آن‌که این را بدانم، در نوجوانی، در یکی از سریال‌های محبوبم با چنین پدیده‌ای روبرو شده بودم. آنجا که روح آدم‌ها برای گذر از جهان زندگی به جهان مرگ، چای فراموشی می‌نوشیدند تا تلخی‌های زندگی گذشته را به یاد نیاورند. در صحنه‌ای، پیرمرد و پیرزنی با هم جان می‌سپردند و روحشان، با همه‌ی آن سختی‌ها و تلخی‌ها، بی‌میل از کنار آن فنجان‌ها گذشت. آن تصویر، بعدها برایم معنای دیگری پیدا کرد؛ زمانی که خودم درگیر تجربه‌هایی شدم که نمی‌شد به‌سادگی از کنارشان گذشت. تلاش کردم فراموش کنم: آدم‌ها را، لحظه‌ها را، مکان‌ها را؛ در واقع دست و پا زدم! همان‌جا بود که فهمیدم هرچه در شوره‌زار ذهنم کاشته‌ام تا در فراموش شدن و فراموش کردن فربه شوم، تنها خودم را فریب داده‌ام.

آن شب سرد را می‌گویم. ساعت سه صبح، در حیاط خوابگاه، کیلومترها دور از مامان. همان شب فهمیدم داروهای روند درمان سرطان نحس کار خودش را کرده و موهایش، آن رشته‌های سپیدی که سال‌ها بوی خانه و چای خوش‌عطر و رازهای شب را با خود داشتند، مثل پرهای شکسته‌ی یک پرنده، یکی‌یکی روی شانه‌هایش نشستند و به زیر افتادند. من آن‌سوی خط بودم، در سرمای حیاطی که هیچ‌کس در آن بیدار نبود، و صدای مادرم در گوشم.

فردای همان هفته بود، یا شاید همان هفته‌ی بعد—دیگر مرز شب‌ها را گم کرده بودم!—که آسمان از آتش سرخ شد. صبح زودش، بی‌خبر از دنیای بیرون، بی‌هیچ اینترنت و آنتنی، برگه‌ی تخلیه‌ی فوری خوابگاه را روی در ورودی دیدیم. چمدان نبستیم، فقط چیزی برداشتیم و در شهر غریب آواره شدیم. و من همان‌جا، وسط دودی که هنوز بوی ترسش را به یاد دارم، فقط به تلفنی فکر می‌کردم که باید به مادرم می‌زدم و نمی‌دانستم با کدام صدا خبر می‌دهم که حالم خوب است.

این دو شب، در ذهنم از هم جدا نمی‌شوند. یکی سرما بود و سکوت، دیگری آتش بود و هیاهو. اما هر دو به من آموختند که بدن، حتی وقتی ذهن دستور فراموشی می‌دهد، بو و سرما و صدا را جایی نگه می‌دارد که دستم به آن نمی‌رسد.

فقط دست و پا می‌زدم. در تمام آن لحظاتی که خاطرات بی‌سروصدا در من جاری بودند، من با فراموشی سرِ جنگ داشتم. جنگی از سرِ ناتوانی؛ از این‌که چرا فراموشی کار خود را درست انجام نمی‌دهد و من متأسفانه بسیار خوب به‌یاد می‌آورم. کافی بود صدایی، بویی، عکسی، یا زمزمه‌ی ترانه‌ای میان‌بر بزند و از دریچه‌ی مخفی دلم راه پیدا کند، آن‌گاه خاطره اسب چموشش را برمی‌داشت و در ذهنم با تمام توان خرامان وارد میدان می‌شد.

هر وقت از روبروشدن با آن خاطرات ملول می‌شوم، از خود می‌پرسم: اصلا چرا فراموش کنم؟! در این روزگار، به گمانم فراموشی جفاکاری بیش نیست. روزگاری فکر می‌کردم فراموشی هدیه و نعمتی است برای تمام غم‌های از سر گذرانده. خیال می‌کردم نوشیدن جرعه‌ای از رود له‌ته فقط تلخی‌ها را می‌زداید. اما نه؛ فراموشی، این پیکار با زهرابه‌ی روح و از یاد بردنِ روزگار دیدن، جفاکاری است با خود.

مگر می‌شود فراموش کرد؟ آدم‌های قطار را، که قصه‌ی زندگی‌شان را نه با پنهان‌کردن که با لحن صدایشان فاش می‌کردند یا روزی که فهمیدم می‌شود غریب بود اما تنها نبود، و روزی دیگر که فهمیدم برای بعضی آدم‌ها غریبه‌ام. آن روزها که در نبودِ برادرِ سربازم، قهرمانِ بی‌تابِ خانواده بودم و تنها داروی سنگینیِ آن نقش، دوچرخه‌سواری بود و نفسِ تازه میان نسیم خیابان‌های پر از درخت. این‌ها هم هستند، جایی در همان شوره‌زار، هرکدام با سهم خودشان از بی‌خوابی من.

می‌دانم جهان مقابلم شمشیر را از رو بسته که فراموش کنم تا فراموشم کند. اما چه چیز را؟ در همه‌ی این لحظات، فراموشی شبیه راه نجات بود—تلاشی برای سبک شدن. اما زخم‌هایی را که همواره از آن‌ها لاله می‌روید، مگر می‌شود به نسیان سپرد؟فراموش کنم؟ که با کدامین نفس؟ که خاطره در رگ‌هایم جاری است، نه در دفتر خاطراتم.

ساجده سرلک
ساجده سرلک

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.